
هر جا که افتادم ز پا، ناگه تو را کردم صدا
غافل که آندم هم مرا، نوعی هدایت کرده ای

چشم عیب از مردمان بردار و، عیب خود نگر
هر که عیب خویش بیند، از همه بیناترست

اگر گفتم که دارد یار من آیین دلجویی
معاذ الله غلط کردم، خطا کردم، ندانستم

با ضعیفان هر که گرمی کرد، عالمگیر شد
ذره پرور باش تا خورشید تابانت کنند

تمام عمر، ستم کرد و من همان عاشق
به یک نگه که در آغاز دلربایی کرد

چندان می اش دهید که بیهوشی آورد
شاید که یاد من به فراموشی آورد

من تنگدل ز کنج قفس نیستم، ولی
یک ناله در میان گلزارم آرزوست

سینه ما هیچ گه، بی ناوکِ جُوری نبود
این مصیبت خانه کم دیدم که مهمانی نداشت

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

سیرم ز عمر خود، نفسی از برم برو
شاید که رفتنت سبب مردنم شود

دست اگر کوتاه باشد، آرزویی می کنیم
زلف مشگین تو را از دورف بویی می کنیم

صفا غریب و محبت غریب و عشق غریب
شکسته ناله مرغان این دیار، چرا

طی این مرحله بی راهبری ممکن نیست
قطره بی ابر ندانست، که دریایی هست

غمش را غیر دل سرمنزلی نیست
ولی آنهم نصیب هر دلی نیست

«کلیم» بوسه چه خواهی، به این تهی دستی؟
از آن حریف که دشنام رایگان ندهد

ماه من مَنما رخ خود مردم آسوده را
شمع روشن دشنه باشد چشم خواب آلوده را

خموشی و گوشه نشینی، مگر نگاه توام؟
لطیف و زودگریزی، مگر خیال منی؟

کمتر از ذره نیی، عشق بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی، چرخ زنان

ما چو پیمان با کسی بستیم، دیگر نشکنیم
گر همه زهر است چون خوردیم ساغر نشکنیم

منه تو پای خود از حد خویشتن بیرون
به آنچه کرده خدایت عطا، رضا میباش

نه شکوفه و نه برگی، نه ثمر نه سایه دارم
متحیرم که دهقان، به چه کار کشت ما را؟

یاد لبخند تو هر دَم بَرد از هوش مرا
جای تو، یاد تو تا چند هم آغوش مرا

نظرات شما عزیزان: