
جور گل بلبل کشید و فیض گل را باد برد
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

جان از من و بوسه از تو،بستان وبده
زین داد وستد، مشو پشیمان و بده

جذاب ترین مرحله ای عشق همین است
ازمن تو همان چیز بخواهی که ندارم

جان خوشست اما نمیخواهم که جان گویم تو را
خواهم از جان خوشتری باشد که آن گویم تو را

جمعي که چون قلم پي گفتار ميروند
چون طفل ني سوار به جايي نميرسند

جز ياد تو در دلم قراري نبود
اي دوست به جز تو غمگساري نبود
ديوانه شدم زعقل بيزار شدم
خواهان تو را به عقل كاري نبود

جام در دست به صحراي قيامت آيد
هر که از گردش چشمان تو مدهوش شود

جهان مست از می نام تو باشه
دو بیتی بسته ی کام تو باشه
شناسنامم زمانی کامله که
تو برگ دومش نام تو باشه

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و زجانان شکیب نیست

چون مـيروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو

چه شدي پنجره ي شوق چرا بسته شدي
شايد از هم نفسي با دل ما خسته شدي

چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است

چهل شب است که خواب غروب مى بینند
پرنـدگـان غـزل مـرده زمیـن بـى تو...........

چراغی کهنه ام وقت است خـاموشم کنی ، کم کم
مــن آن افســانــه ام بایـــد فـراموشم کنی ، کم کم

چه شیرین آمدی شوری به دل انداختی، رفتی
نگاهی کردی و کار دلم را ساختی، رفتی

چو دیدم خوار خود را، از در آن بی وفا رفتم
رسد روزی که قدر من بداند، حالیا رفتم

چه داند کسی غیر پروردگار
که فردا چه بازی کند روزگار؟

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد

چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم
خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم ...

چرا قصد سفر كرد او ز پيشم
چرا من از دهانش گفت بيشم
چه ديد از من كه وقت رفتنش گفت
اسير دست رؤياهاي خويشم

چرا آخر تو باما جنگ داري
حديثي تازه از نيرنگ داري

چو نی می نالم از داغ جدایی
دریغا ای نسیم آشنایی
چنان گشتم غبار آلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجایی

حـلاج پـیـشـه ایـم و دانـیـم که عاقبت
با حلقه های موی تو بر دار می شویم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

حریم عشق را درگاه بسی بالاتر از عقل است
کسی ان استان بوسد که جان در استین دارد

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست؟

حاصل کار جهان غير پريشاني نيست
فکر شغل دگر و کار دگر بايد کرد

حرمت عاطفه با سنگ جدایی مشکن
می دهد درس درستی دل بشکسته ما

خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی
هر چـه مـیـگـردم نـمیدانم کجا افتاده ام

خنده ميبيني، ولي از گريهي دل غافلي
خانهي، ما اندرون ابرست و بيرون آفتاب

خواهم از گريه دهم خانه به سيلاب امشب
دوســتـان را خـبـر از چــشـم پـرآبـم مـكنـيـد

خوب کردی وقت رفتن آمدی دیدی مرا
گر نمی دیدی مرا دیگر نمی دیدی مرا

خدایا!عاشقم،عاشق ترم کن
سراپا آتشم،خاکسترم کن

خدایا نگاه کن درست تو چه وقتی
پر از اشکم اما میخندم به سختی

خلل پذیر بود هر بنا که می بینی
مگر بنای محبت که خالی از خلل است

خواهي كه جهان در ره اقبال تو باشد
خواهان كسي باش كه خواهان تو با شد

خوشست عمر دريغا که جاوداني نيست
پس اعتمــاد بر اين پنج روز فــانـي نيست

خنده هايم گريه آور گريه هايم جانگداز
با غم امروز در اندوه فردايم کنون

خدايا ! بشکن اين آيينه ها را
که من از ديدن آيينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن نا گزيرم

خوبي از اندازه بيرون ميبري انصاف نيست
دشمن جان بودن و شيرين تر از جان زيستن

خلد گر به پا خاری آسان بر آید
چه سازم به خاری که در دل نشیند

خودنمایی،کار ما را در گره انداخته است
قطره چون برداشت،دست از خویش،دریا می شود

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

جان از من و بوسه از تو،بستان وبده
زین داد وستد، مشو پشیمان و بده

جذاب ترین مرحله ای عشق همین است
ازمن تو همان چیز بخواهی که ندارم

جان خوشست اما نمیخواهم که جان گویم تو را
خواهم از جان خوشتری باشد که آن گویم تو را

جمعي که چون قلم پي گفتار ميروند
چون طفل ني سوار به جايي نميرسند

جز ياد تو در دلم قراري نبود
اي دوست به جز تو غمگساري نبود
ديوانه شدم زعقل بيزار شدم
خواهان تو را به عقل كاري نبود

جام در دست به صحراي قيامت آيد
هر که از گردش چشمان تو مدهوش شود

جهان مست از می نام تو باشه
دو بیتی بسته ی کام تو باشه
شناسنامم زمانی کامله که
تو برگ دومش نام تو باشه

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و زجانان شکیب نیست

چون مـيروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو

چه شدي پنجره ي شوق چرا بسته شدي
شايد از هم نفسي با دل ما خسته شدي

چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است

چهل شب است که خواب غروب مى بینند
پرنـدگـان غـزل مـرده زمیـن بـى تو...........

چراغی کهنه ام وقت است خـاموشم کنی ، کم کم
مــن آن افســانــه ام بایـــد فـراموشم کنی ، کم کم

چه شیرین آمدی شوری به دل انداختی، رفتی
نگاهی کردی و کار دلم را ساختی، رفتی

چو دیدم خوار خود را، از در آن بی وفا رفتم
رسد روزی که قدر من بداند، حالیا رفتم

چه داند کسی غیر پروردگار
که فردا چه بازی کند روزگار؟

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد

چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم
خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم ...

چرا قصد سفر كرد او ز پيشم
چرا من از دهانش گفت بيشم
چه ديد از من كه وقت رفتنش گفت
اسير دست رؤياهاي خويشم

چرا آخر تو باما جنگ داري
حديثي تازه از نيرنگ داري

چو نی می نالم از داغ جدایی
دریغا ای نسیم آشنایی
چنان گشتم غبار آلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجایی

حـلاج پـیـشـه ایـم و دانـیـم که عاقبت
با حلقه های موی تو بر دار می شویم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

حریم عشق را درگاه بسی بالاتر از عقل است
کسی ان استان بوسد که جان در استین دارد

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست؟

حاصل کار جهان غير پريشاني نيست
فکر شغل دگر و کار دگر بايد کرد

حرمت عاطفه با سنگ جدایی مشکن
می دهد درس درستی دل بشکسته ما

خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی
هر چـه مـیـگـردم نـمیدانم کجا افتاده ام

خنده ميبيني، ولي از گريهي دل غافلي
خانهي، ما اندرون ابرست و بيرون آفتاب

خواهم از گريه دهم خانه به سيلاب امشب
دوســتـان را خـبـر از چــشـم پـرآبـم مـكنـيـد

خوب کردی وقت رفتن آمدی دیدی مرا
گر نمی دیدی مرا دیگر نمی دیدی مرا

خدایا!عاشقم،عاشق ترم کن
سراپا آتشم،خاکسترم کن

خدایا نگاه کن درست تو چه وقتی
پر از اشکم اما میخندم به سختی

خلل پذیر بود هر بنا که می بینی
مگر بنای محبت که خالی از خلل است

خواهي كه جهان در ره اقبال تو باشد
خواهان كسي باش كه خواهان تو با شد

خوشست عمر دريغا که جاوداني نيست
پس اعتمــاد بر اين پنج روز فــانـي نيست

خنده هايم گريه آور گريه هايم جانگداز
با غم امروز در اندوه فردايم کنون

خدايا ! بشکن اين آيينه ها را
که من از ديدن آيينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن نا گزيرم

خوبي از اندازه بيرون ميبري انصاف نيست
دشمن جان بودن و شيرين تر از جان زيستن

خلد گر به پا خاری آسان بر آید
چه سازم به خاری که در دل نشیند

خودنمایی،کار ما را در گره انداخته است
قطره چون برداشت،دست از خویش،دریا می شود

نظرات شما عزیزان:
ارسال توسط مهیار
آخرین مطالب