
صيد لاغر را نكشتن،غيرتي خواهد چو شير
كاش ما هم غيرت آن بي زبان مي داشـتيم

صــــداي بـــــــال مــــــلائك ز دور مي آيــــد
مســـــافري مــــــگر ازشـــــهر نـور مي آيـد

صــــــــبا چو بوي تو آورد دوش دانســــــتم
كه اين نســــيم محبّــت فرا ز گلـشن توست

صــــد ناز ميكشــــم ز تو از بهـــر يك نـــياز
مي بايــــــــدم ز بـــهر گلي بوســــــتان خريد

صد دوست به يك روز توان دشمن ساخت
يك دوســــت به صــــــد سال توان پيـــدا كرد

صــــــبا به لـــطف بگو آن غزال رعـــنا را
كه سر به كـــوه و بيابان تو داده اي ما را

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

صد شکایت ز توام در دل و از بس خوبی
چون نظر در تو فتد غیر دعا نتوان کرد

صيّــــــاد گو به نيــــروي بازوي خود مــناز
بــال و پـــر شكســــــته ما گشــــــــته دام مـــا

صنــما به كفر زلــفت كه تو مـاه بي قريني
نسزد كه با حريــفان به تفــرّجي نشـــــيني

صورت نبست دردل ما کینه ی کسی
آئـیـنـه هرچه دیــد فرامــوش میــکنــد

صدايت د رسكوت خانه پيچيد
غم چون قطره اى شد پيش خورشيد
در آن دم كه سرت بر سينه ام بود
چه بر گوش دلم گفتى كه لرزید

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
همه دانند که در صحبت گل خاری هست

ضــــــرب دشـــمن اگر چـه با ضــــرر است
زدن دوســـت ، جانــــــگـــــــداز تــــر اســـت

ضــــــيافتي كه در آنجا توانـــــگران باشـند
شكــــنجــه اي است، فقــيران بي بضاعت را

ضعيفان خاك و خاشاكند سيلاب حوادث را
كه از شمع ، آتش اوّل در نهاد ريسمان گيرد

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

طرحــی ز موج بر دل مردابــیــم بـکش
امشب دلم بهانه ی در یا گرفته است

طبال! بزن، بزن كه نابود شدم
بر " تار " غروب زندگي، " پود " شدم
عمرم همه رفت، خفته در كوره ي مرگ
آتش زده ، استخوان بي دود شدم

طاعت از دست نیاید گنهی باد کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

ظن مبر کاینجا سر یک موی نامحرم رواست
موی چون در مینگنجد کرده ای سررشته گم

ظلم ماری است هرکه پروردش
اژدهای شد و فرو بردش

نظرات شما عزیزان:
ارسال توسط مهیار
آخرین مطالب