
سراغ یـار می پرسم به هر کــس می رسم امــا
به خود آهسته می گویم که یا رب بی خبر باشد

سينه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سکوتي بود بر قلبم که با آن ميزدم فرياد
اگر از شهر غم رفتي مرا هرگز مبر از ياد

سنگدل ! با من مدارا کن ، فراموشم مکن
بر مزارم اين غبار از سنگ هم سنگين تر است

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش ،بی یار مهیا نشود یار کجاست ؟

سرو بلند من كه به دادم نمي رسي
دستم اگر رسد به خدا مي رسانمت

سزاواری اگه با تو توی این قصه بد کردم
چقدر خوشحالم از این که گل عشق و لگد کردم

سيه چشمي به کار عشق استاد
به من درس محبت ياد ميداد
مرا از ياد برد آخر ولي من
به جز او عالمي را بردم از ياد

سکوتي بود بر قلبم
که با آن ميزدم فرياد
اگر از شهر غم رفتي
مرا هرگز مبر از ياد

سر سبزي گلشن بود از همت اشکم
يک برگ چمن نيست که شرمنده من نيست

سوختم از تشنگي اي کاش باران مي گرفت
در من اين احساس بار آور شدن جان مي گرفت

سوختم باران بزن شاید تو خاموش کنی
شاید امشب سوزش زخم ها را کم کنی
اه باران من سراپای وجودم اتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

سر سرگشته ام سامان نداره
دل خون گشته ام درمان نداره
به کافر مذهبى دل بسته دارم
که در هر مذهبى ايمان نداره

سر فداي دوست کردن نزد ما دشوار نيست
گرچه اين نا قابلي ها قابل گفتار نيست

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبری رنچ مبر هيچ مگو

سالها رفت و ز یادم نرود دوست هنوز
تا چه کردم که مرا دشمن جان اوست هنوز

شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ
تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا

شـرم را بـگـذار و یـك اغـوش در مـن گـریـه كـن
گریه كن ، پس شانه مردانه می خواهی چكار ؟

شرف مرد به جود است و کرامت به سجود
هر که این هـر دو نــدارد عدمش به ز وجود

شکستی قلبــم و اما نـدیـدی رنــگ فریادم
من دیونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم

شمع را شاهد احوال من و خویش مگردان
خلوتی خواسته ام بـا تـو که تنــها بنشینم

شــب خوابید و از گریــه بیـدارم هنــوز
گر چه رفتی از برم، مشتاق دیدارم هنــوز

شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی
هر شکستی که به انسان برسد از خویش است

شاهین آسمان وفایم ولی چه سود
دانم که بر بام تو بی جا نشسته ام

شد یار شیرینت کنون تنهانشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی وگر سوزی

شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

شمع اگر پروانه را سوزاند خير از خود نديد
آه عاشق زود گيرد دامن معشوق را

شاهي که بر رعيت خود ميکند ستم
مستي بود که ميخورد از ران خود کباب

شمشير کشيدي و بخونم ننشاندي
افسوس که آغاز تو انجام ندارد!

شاه و گدا به ديده دريادلان يکي است
پوشيده است پست و بلند زمين در آب

شاهم ، ولي به ملک بلا ، با سپاه غم
ملکم ببين و موج سپاهم نگاه کن

شيوه مردان نباشد عشق پنهان باختن
کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن

شمع روشن شد و پروانه به آتش پيوست
مي توان سوخت اگر امر بفرمايد عشق

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی
کشتن شمع و برون بردنش از خانه چه حاصل
نور رخسار تو گوید که تودر خانه ی مایی

شبهای دراز بی عبادت چه کنم؟
قلبم به گناه کرده عادت چه کنم؟
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشید زخجالت چه کنم؟

شكوفه هاى صورتى هديه مهربونيهات
دارو ندارم يه دله،اونم فداى خندهات

شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوست داری
زچشمش اشک شد از شرم جاری
میان گریه هایش گفت اری

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

نظرات شما عزیزان:
ارسال توسط مهیار
آخرین مطالب