
ریزم ز مژه کــوکب،بی مــاه رخت شب ها
تاریک شـــبی دارم با این همه کــوکب ها

روز هجـران و شـب فرقـت یـــار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خــزان میفرمود
عــاقبــت در قــدم بــاد بهــــار آخــر شـد

رهـــا نـمـی کـنـد ایـام در کـنـار مـنـش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

روا بـود کـه گریبان ز هـجـر پـاره کنم
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم؟

رفیق یک دله غمخوار ویار باید ونیست
فغان چه ها که در این روزگار باید ونیست

روز وشب ها شکوه میکردی ز تنهایی ومن
با تو می گفتم که عشق آخر به ما سر میزند

رو مسخرگی پیشه کن ومطربی آموز
تا داد خود از مهتر وکهتر بستانی

ريشه در دل کرده اي و خود نمي داني هنوز
در جبـينم راز عـشـقت را نمــــي خواني هنوز

رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود
دیگر به چه امید در این شهر توان بود

رفـتـی و دل ربـودی یـک شـهر مبــتــلا را
تا کی کنیم بی تو،صبری که نیست ما را

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

روزها گـــر رفـت گو : رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

روزي تو خواهي آمد از سوي مهرباني
امـــا ز مـن نبيني ديگـر به جـا نشاني

راز ایــن داغ نـه در سـجـده ی طـولانـی مــاسـت
بوسه ی اوست كه چون مهر به پیشانی ماست

راز خود با يار خود تا آنکه بتواني مگوي
يار را ياري بــود از يـارٍ يـار انديشه کــن

روزگاري شد ز چشم اعتبار افتاده ام
چون نگاه اشنا از چشم يار افتاده ام

روز و شب خون جگر می خورم از درد جدایی
ناگوار است بمن زندگی ای مرگ كجایی

رتبه گفتار را حيرت تلافي مي کند
چاره خاموشي است شعري را که از تحسين گذشت

رفتي و نديدي که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
ديشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگي ام رابه تو باور کردم

رها کردي غم بي رنگي ام را
دل ساحل نشين سنگي ام را
دوبيتي هم اگر باشي از امشب
نمي بخشم به تو دلتنگي ام را

روزگاريست که در مي خانه خدمت مي کنم
در لباس فقر کار اهل دولت مي کنم

رخت بر بست ز دل شادی و هنگام وداع
با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است

نظرات شما عزیزان:
ارسال توسط مهیار
آخرین مطالب